تبليغاتX
مرغ باغ ملکوت
درست دو هفته پیش از اینکه ملت برای باطل کردن امثال شما پای صندوق‌های رأی بروند ، نگارنده ، تیر هوایی در کردن ِ شما را پیش بینی کرده بود که به فضل الهی به حقیقت پیوست و در نمایشگاه مطبوعات نشان دادید که برایتان فرقی نمی‌کند ، فضای فرهنگی نمایشگاه مطبوعات باشد یا درب دانشگاه امیرکبیر و یا ساحت مقدس نمازجمعه!

مهم این است که شما برای فضای فرهنگی تربیت نشده و برای حفظ منافع شخصی‌تان، هم از احکام امام خرج خواهید کرد و هم از آبروی جمهوری اسلامی که به قیمت خون به ناحق ریخته‌ی هزاران نفر به‌دست آمده است.


بس کنید و بروید در خانه بنشینید تا ملت ، سر فرصت به سراغتان بیاید و برای اعمالی که در گذشته مرتکب شده اید و اینهمه سال ، با پناه گرفتن در لباس مقدس شاگردان حقیقی امام صادق(ع) ، هر گلی خواستید به سر نظام زده اید و از نجابت ملت شریف ایران سوءاستفاده کرده اید ، محاکمه‌تان کند.

و کیست که نداند بین این‌همه معرکه‌گیر سبز ، شیخ مهدی کروبی را ترس از افشاگری های مناظرات تلویزیونی برداشته و تمام تقلّایش برای گرفتن ِ "دست پیش" در محضر اذهان عمومی است تا خلوت شیرین سی ساله‌اش به‌هم نخورد؟


کیست که نداند، آن شیخ مهدی که در برابر حرکت ماکیاولی ِ معاون اول سابقه‌دارش در پای صندوق‌های رأی، خاک به دهان پاشیده و هیچ نمی گوید ، مشکلش رأی آوردن و انتخاب شدن نبوده و چه بسا خود او نیز برای شکست احمدی نژاد در دقیقه 95 به موسوی رأی داده و اقرار نمی کند!

شنیده ای که برخی می گویند کروبی چرا با رقیب خود (آرای باطله) سر جنگ دارد؟

این را هم بشنوید که بسیاری گفته اند و می گویند کروبی دیگر مسئله اش انتخابات نیست بلکه به‌خوبی می داند اگر اوضاع آرام شود، حافظه‌ی ملت در خصوص افشاگری های مناظرات تلویزیونی به سراغش خواهد رفت، لذا کروبی به سهم خویش خواستار ادامه‌ی هیاهوست.

از این قلم می شنوید، به بن بست منزلتان بروید و به خدا توکل کنید، تا ملت به سراغتان بیاید، شاید در این بن بست ، اکثریت ملت طرفدار شما باشند.


مهران موزونی             




      

+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 8:9 |


هنگام جنگ دادیم صدها هزار دارا

شد کوچه های ایران مشکین ز اشک سارا


سارا لباس پوشید ، با جبهه ها عجین شد

در فکه و شلمچه ، دارا به روی مین شد

چندین هزار دارا ، بسته به سر ، سربند

یا تکه تکه گشتند یا که اسیر و در بند


سارای دیگری در ، مهران شده شهیده

دارا کجاست؟ او در ، اروند آرمیده


دوخته هزار سارا چشمی به حلقه ی در

از یک طرف و دیگر چشمی به خون دل ، تر


سارا سؤال می کرد ، دارا کجاست اکنون ؟

دیدند شعله ها را در سنگرش به مجنون


خون گلوی دارا آب حیات دین است

روحش به عرش و جسمش ، مفقود در زمین است


در آن زمانه رفتند ، صدها هزار دارا

در این زمانه گشتند ده ها هزار « دارا »


هنگام جنگ دارا گشته اسیر و دربند

دارای این زمان با بنزش رود به دربند

دارای آن زمانه بی سر درون کرخه

سارای این زمانه در کوچه با دوچرخه


در آن زمانه سارا با جبهه ها عجین شد

در این زمانه ناگه ،‌ چادر « لباس جین » شد


با چفیه ای که گلگون از خون صد چو دارا ست

سارا خود ،‌ از برای ، ‌جلب نظر بیاراست

با خون و چنگ و دندان ، دشمن ز خانه راندیم

اما به ماهواره تا خانه اش کشاندیم


جای شهید اسم خواننده روی دیوار

آن ها به جبهه رفتند ، اینها شدند طلبکار!!!



+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 14:16 |

این شعر با عنوان « کرکس طوطی نمی شود » سروده آقای حنظله کرمانشاهی است كه در قالب درد‌ دلی با رنگ سبز ، درباره عدم تعلق این رنگ به یك عده خاص ، سروده شده است.

رنگ سبز از دیرباز نشان تقدس و معنویت و ائمه اطهار(ع) بوده است اما در انتخابات اخیر ریاست جمهوری و ایام پس از آن ، به بازیچه عده‌ای خاص تبدیل شد، بازیچه برخی از كسانی كه نه تنها به مقدسات اعتقادی نداشتند، بلكه بارها به آنها توهین كرده بودند؛ افرادی مثل اعضای گروهك تروریستی منافقین، خواننده های لس انجلسی و اكبر گنجی (فحاش به امام زمان و ائمه)، سلطنت‌طلبهای فحاش و ...

مقصود آن نیست كه هركس رنگ سبز به همراه دارد یا بر دست خود بسته، منحرف یا خدایی نكرده بی‌ناموس است اما این شعر این نكته را متذكر می‌شود كه این رنگ نه تنها متعلق به گروهی كه اخیرا مدعی تصاحب آن بوده نیست بلكه روزی این رنگ از دست افراد لاابالی و جاسوس و برخی بی‌ناموس‌هایی كه هیچ اعتقادی به مقدسات ندارند، باز خواهد شد و به صاحبان اصیل خود باز خواهد گشت كه الحمدلله این كار در حال انجام است.

 


دادم ز کف چندی تو را با آه و با افسوسها

رفتی به یغما ناگهان با خدعه سالوسها

 

ای رنگ خوب و نازنین گشتی چرا چندی عجین

با جلبک و گلسنگها با حمله ویروسها

 

کرکس نشد طوطی اگر پرهای خود رنگی کند

راهی ندارد این دغل در حلقه طاووسها

 

فردا به رقص و جنبشی بر گنبد مینای دل

افتاده ای امروز اگر بر چهره جاسوسها


این رنگ احیا می شود، شیاد رسوا می شود

می خشکد این مردابها در پیش اقیانوسها

 

بنگر نقاب ننگ را، لبخند پر نیرنگ را

بر چهره شیادها بر روی اختاپوسها


این روزها آید به سر، بیرق شوی بار دگر

گر اجنبی بندد تو را با حیله بر ناقوسها

 

ای سبز من قدیس من، زیباترین تندیس من

وا می کنم روزی تو را از دست بی‌ناموسها


 

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 13:54 |


از  حلقه­ هایمان به­ در افتاد رازها

با قیل و قال بی­ ثمر عشقبازها


دوشید فتنه­ ای شتران دو ساله را

بر دوششان نهاد به بازی جهازها


شوخی شده­ ست و عشوه ، نماز شیوخ شهر

رحمت به بی­ نمازی ِ ما بی­ نمازها


خیل پیاده­ ایم ، کجا بازگو کنیم؟

رنجی که برده­ ایم ز شطرنج­ بازها


ماییم و زخم خنجر و دست برادران

ماییم و میزبانی این ترک تازها 


در پیش چشم کوخ نشینان غریب نیست

از کاه ، کوه ساختن ِ کاخ­سازها



قرآن به نیزه رفت! خدایا مخواه باز

بر نیزه­ ها طلوع سر سرفرازها


در گنبد کبود زمان ، ما کبوتران

بستیم چشم و بسته نشد چشم ِ بازها


ما را چه غم ز هرزه گیاهی که سبز شد

بر خاکمان مباد هجوم گرازها...






محمد مهدی سیار



+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 18:53 |

چشم‌، چشم، دو تا چشم‌
خُمار و نافذ و مست‌
مو ، مو ، یه‌ خرمن‌
قشنگ‌ و مشكی‌ یكدست‌



 خط‌ خط‌ دو ابرو
 مِشكی‌ و كمونی‌
 خال‌، خال‌، دو گونه‌
 گونه‌ای‌ استخونی‌



لب‌، لب‌، دو تا لب‌ 
همینجوری‌ می‌خنده‌ 
قربون‌ برم‌ ماشاالله‌ 
بابام‌ چه‌ قد بلنده‌ 



دندوناشو ببینین‌
عینهو مرواریده‌
بابا به‌ این‌ خشگلی‌
هیچ‌ جا كسی‌ ندیده



 دست‌، دست‌، دو تا دست‌
 چه‌ مشكلها كه‌ حل‌ كرد
 میگن‌ كه‌ وقت‌ رفتن‌
 مادرمو بغل‌ كرد



بابام‌ مَنم‌ بغل‌ كرد 
دست‌ بابام‌ چه‌ گرمه‌ 
حُسن‌، حُسن‌، محاسن‌ 
ریش‌ بابام‌ چه‌ نرمه‌ 



پا، پا، دو تا پا
راهی‌ جبهه‌ بی‌تاب‌
مامان‌ با گریه‌ می‌ریخت‌
پشت‌ سر بابام‌ آب‌



 چشم‌، چشم‌، دو تا چشم‌
 شب‌ تا سحر بیداره‌
 مو، مو، یه‌ خرمن‌
 پر از گرد و غباره‌



لب‌، لب‌، دو تا لب‌ 
خُشك‌ و تَرك‌ خورده‌ بود 
آبروی‌ آب‌ رو 
كام‌ بابام‌ برده‌ بود 



پا، پا، دو تا پا
خسته‌ ولی‌ پر توان‌
می‌بَره‌ حمله‌ بابا
سوی‌ عدو بی‌امان‌



 دست‌، دست‌، دو تا دست‌
 گره‌ كرده‌ و مشته‌
 با اون‌ دستای‌ گرمش‌
 چه‌ دشمنا كه‌ كُشته‌



نیگا كنین‌ عكسشو 
چقدر قشنگو زیباست‌ 
خونه‌ عجب‌ معطر 
به‌ عطر و بوی‌ باباست‌ 



بابام‌ كنار سنگر
روی‌ موتور نشسته‌
محاسن‌ خاكیشو
رنگ‌ حنایی‌ بسته‌



 محاسن‌ نرم‌ اون‌
 تو جبهه‌ها خونی‌ شد
 بابای‌ قد بلندم‌
 راهی‌ مهمونی‌ شد



چشم‌، چشم‌، دو تا چشم‌ 
خوابیده‌ توی‌ صحرا 
تو جبهه‌ها شهید شد 
بابای‌ ناز «زهرا» 


خط‌، خط‌، دو ابرو
قرمزه‌ و كمونی‌
خال‌، خال‌، دو تا خال‌
رو گونه‌ و پیشونی‌


 خال‌ روی‌ گونه‌هاش‌
 قهوه‌ای‌ و قشنگه‌
 ولی‌ خال‌ پیشونیش‌
 خونی‌ و سرخ‌ رنگه‌



پا، پا، دو تا پا 
دست‌، دست‌، دو تا دست‌ 
دست‌ و پای‌ بابا جون‌ 
زیر شنیها شكست‌ 



قربون‌ چشماش‌ برم‌
همون‌ چشای‌ مستش‌
كدوم‌ دست‌ پلیدی‌
زد و چشاشو بستش‌



 اونی‌ كه‌ دید باباجون‌
 تو جبهه‌ها شهید شد
 میگه‌ تو خاك‌ فكه‌
 افتاد و ناپدید شد



آی‌ دونه‌ دونه‌ دونه‌ 
نون‌ و پنیر و پونه‌ 
بعد گذشت‌ ِ چند سال‌ 
بابا اومد به‌ خونه‌ 



چوب‌، چوب‌، یه‌ تابوت‌
كه‌ تو كوچه‌ رَوون‌ بود
جای‌ بابا تو تابوت‌
یه‌ تیكّه‌ استخون‌ بود



 هزار هزار چشم‌ مست‌
 هزار هزار تا گونه‌
 هزار هزار هزاران‌
 نگاه‌ِ عاشقونه‌



هزار هزار محاسن‌ 
یا خونی‌ شد یا كه‌ سوخت‌ 
هزاران‌ دل‌ عاشق 
كه‌ توی‌ سینه‌ افروخت‌ 



هزار هزاران‌ پدر
هزار هزار تا مادر
هزار هزار محبت‌
هزار هزار تا همسر



 هزار هزاران‌ رفیق‌
 هزار هزار برادر
 هزار هزار تا فرزند
 هزار هزار تا خواهر



هزار هزار رفاقت‌ 
هزار هزار معرفت‌ 
هزار هزار تا عاشق‌ 
هزار هزار تا رأفت‌ 



هزار هزار تا نامزد
هزار هزار اهل‌ دل‌
هزار هزار طراوت‌
شمع‌ مجلس‌ و محفل‌



 هزار گل ‌ِ سر سبد
 هزار هزار قد بلند
 هزار هزار هزاران‌
 هزار هزار تا پیوند



هزار هزار شور و شوق ‌
لبان‌ پُر ز خنده‌ 
هزار هزار بسیجی‌ 
هزار هزار پرنده‌ 


هزار هزار پهلوون‌
هزار هزار همخونه‌
رفتن كه‌ ما بمونیم‌
رفتن كه‌ دین‌ بمونه!






ابوالفضل سپهر

 

+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه هشتم آبان 1388 و ساعت 15:25 |

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

 

عشق ، آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

 

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او

 

گفت یا رب از چه خارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

 

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

 

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

 

خسته ام زین عشق ، دلخونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

 

 

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ، من نیستم

 

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پنهان و پیدایت منم

 

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

 

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

 

کردمت آواره صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

 

سوختم در حسرت یک یاربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

 

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

 

مطمئن بودم به من سر می زنی

در حریم خانه ام در می زنی

 

حال این لیلا که خارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود

 

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم



 

+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 15:16 |

ای شیخ به یاد آر همی گردش ایام
اقبال سرآغاز و تباهی سرانجام

در راه ولایت تو بسی حادثه دیدی
بسیار خطر کردی و بسیار دویدی

در ظلمت طاغوت به زندان بشدی چند
دور از زن و فرزند و عزیزان بشدی چند

یک روز چنین بود و دگر روز به دوران
خورشید ولایت ز افق گشت نمایان

تو نیز زدی تکیه به کرسی و ریاست
نام‌آور مجلس شدی و مرد سیاست

یک سنگ پراندی چو بر آن شاه ستمکار
بس مزد گرفتی تو خود از ایزد دادار

نامت بنوشتند به طومار ولایت
در وصف تو خواندند بسی نیک روایت

آن روز دل کفر ز دست تو به خون بود
پیوسته در اندیشه آزار و فسون بود

در مجلس ششم که همه ننگ جهان بود
انصاف تو خود بهتر از آن بی‌خبران بود

افسوس اَیا شیخ که در عاقبت کار
یکباره دگرگون بشُدت آن همه افکار

یک باره تو از مهر ولایت ببریدی
در دایره ضد ولایت بخزبدی

امروز نگه کن که پی چاک قبایت
بنشسته هر آن طائفه ضد ولایت

دشمن همه جا، لب به ثنایت بگشودند
در مدح تو بسیار حکایت بسرودند

خود طائفه روزه‌خوران یار تو گشتند
اصحاب هر آن فتنه طرفدار تو گشتند

باطل بشد آن سابقه و آن همه ادوار
آتش زدی اندر عمل خویش به یکبار

بیچاره تو و آن دو رفیقت که سرانجام
در عین بصیرت بفتادند در این دام

این روزه‌خوران نیز که همراه شمایند
همراه نپندار که بدخواه شمایند

دشمن که به صدام نگون بخت جفا کرد
او نیز نخواهد به شمایان که وفا کرد

آن روز که بیرون شدی از حزب بهشتی
خود نام خودت بر در دوزخ بنوشتی

امروز شنیدم که دگر توبه نمودی
خواهان ولایت شدی و نوحه سرودی

مردم نپذیرند دگر دام شما را
سوگند و نه پیمان و نه پیغام شما را

تا نام خمینی بود و گردش ایام
همواره شما را ست بسی دشنه و دشمنام


فاضل تهرانی



منبع : http://www.rajanews.com/detail.asp?id=38699

 


+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 10:20 |

 خوشا آنانکه با عزت ز گیتی                  بساط خویش برچیدند و رفتند

 ز کالاهای این آشفته بازار                    محبت را پسندیدند و رفتند

 خوشا آنانکه در میزان وجدان                حساب خویش سنجیدند و رفتند

 نگردیدند هرگز گِرد باطل                       حقیقت را پسندیدند و رفتند

 خوشا آنانکه بر این عرصه خاک              چو خورشیدی درخشیدند و رفتند

 خوشا آنانکه از پیمانه دوست                شراب عشق نوشیدند و رفتند

خوشا آنانکه با ایمان و اخلاص               حریم دوست بوسیدند و رفتند

 خوشا آنانکه بذر آدمیت                       در این ویرانه پاشیدند و رفتند

 چو نخل باروَر بر تنگدَستان                   ثمر دادند و بخشیدند و رفتند

 ز جزر و مدّ ِ این گرداب هایل                 سبکباران نترسیدند و رفتند

 خوشا آنانکه پا در وادی حق                 نهادند و نلغزیدند و رفتند

 ز تقوا جامه در بر کُن که نیکان              ز تقوا جامه پوشیدند و رفتند

 مشو غافل که پاداش بد و نیک             ز گیتی رفتگان دیدند و رفتند

 خوشا آنانکه بار  ِ دوستی را                 کشیدند و نرنجیدند و رفتند

 "رسا" در راه خدمت باش کوشا            خوشا آنانکه کوشیدند و رفتند

 

                                                                                       "پروین اعتصامی"

 

 استفاده از این محتویات وبلاگ با ذکر منبع بلامانع هست

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت 8:54 |

 مرجع عالیقدر جهان تشیع ، مرحوم آیت الله محمد تقی بهجت (علیه الرحمة) : 

آیت الله محمد تقی بهجت (رحمة الله علیه) 

همه رذائل اخلاقی ، از ضعف در معرفت خداوند متعال ، پدید می آیند ؛
و آنها را اُنس ِ به اُنس گیرنده ی اُنس گیرندگان ، در عبادت ، دفع و رفع مینماید ؛
اگر انسان دریابد که خداوند متعال ، همیشه و در همه حال ، از هر زیبایی زیباتر است،
از اُنس به او هرگز جدا نخواهد شد.

 
 
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 و ساعت 23:41 |

 

اَلا که راز خدایی ، خدا کند که بیایی

تو نور غیب نمایی ، خدا کند که بیایی

 

شب فراق تو جانا خدا کند به سرآید

سرآید و تو برآیی ، خدا کند که بیایی

  

دَمی که بی تو سر آید خدا کند که نیاید

اَلا که هستی مایی ، خدا کند که بیایی

  

فسرده غنچه گلها ، فتاده عقده به دلها

تو دست عقده گشایی ، خدا کند که بیایی

 
 
ز چهره پرده بر افکن به ظلم شعله در افکن

 تو دست عدل خدایی ، خدا کند که بیایی

  

نظام هر دو جهانی ، امام عصر و زمانی

یگانه راهنمایی ، خدا کند که بیایی

  

به سینه ها تو سروری به دیده ها همه نوری

به دردها تو دوایی ، خدا کند که بیایی

  

تو را به حضرت زهرا ، بیا ز غیبت کبری

دگر بس است جدایی ، خدا کند که بیایی

 

آفتاب پنهان

 

 اللهم عجّل لولیک الفرج

 

ممنون میشم پیشنهادات و انتقاداتتون رو بگید

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 و ساعت 22:14 |